امامزاده

پنجشنبه 30 مرداد 1399
22:54
کریم پناهی

می رفتیم می نشستیم در صحن خنک امامزاده صالح، چشمی تر می کردیم و استغاثه‌ای و چشم امیدی به دست یاری خدایی که آن وقتها هنوز بود.


استخوان سبک می کردیم به قول مادربزرگ. گریه می کردیم و استغفار می کردیم و به خدا و خودمان قول می دادیم کمتر گناه کنیم، و می دانستیم سر قولمان نمی مانیم.

دلمان اما گرم بود به خدای مهربانی که همه بدی ها را مادرانه از یاد می برد و در سرنوشت سال بعدمان خوشی و برکت می نوشت.


کجا گم شدند آن دل های ساده مومن؟ آن خدای بخشنده کجا سفر کرد که برنگشت؟


روحمان کجا قطع نخاع شد که دیگر نه دلمان لرزید و نه صورتمان تر شد؟

کدام توفان گلهای سرخ امید را از دلمان چید؟


من دلم برایت تنگ شده خدا.

بیا امشب برویم منِ آن وقتها را پیدا کنیم حالش را داری؟ یا نه، چای دم کنم، بنشینیم در همین تاریک، از تنهایی حرف بزنیم؟


آن وقتها یک جای دعا نوشته بود یا رفیق من لا رفیق له.

بی رفیق نمانی خداخوشگله

بی رفیق نمانی.

همیشه روی من حساب کن، حتی حالا که پاک از هم ناامید شده ایم.


حمیدسلیمی


[ بازدید : 28 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مارادونا است. || طراح قالب avazak.ir
ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس مهاجرت به استرالیا کاغذ دیواری نقاشی ساختمان قرعه کشی اینستاگرام ویلچر قیمت نوار خطر چاپ چسب چاپ نوار چسب پلاستیک حبابدار ضربه گیر عرض ۱۲۰ پلاستیک حبابدار درشت استرچ پالت بند قیمت نایلون شیرینگ سوالات استخدامی اموزش و پرورش سفارش رپورتاژ اگهی تولید کننده استرچ پالت بند خرید کفش مردانه تولید کننده استرچ پالت بند انجام پروژه متلب خرید ووچر پرفکت مانی نایلون حبابدار سوالات استخدامی اموزش و پرورش
بستن تبلیغات [X]